|
دو عکس که از نظر ها دور مانده بودند . . .
امروز رفته بودم دانشکده(مدریت-علامه)برای انجام کارای فارغ التحصیلیم. چشمم به دو تا تابلو خورد که تو طول این ۴ سال ندیده بودمشون!!! به نظرم خیلی های دیگه هم ندیدنشون چون اگه دیده بودن احتمالش وجود داشت که در این شرایط خاص امروز دیگه روی دیوار نباشن. شما هم ببینید و قضاوت کنید :
|+| نوشته شده توسط ممد ز در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 3:12 این پست با حافظ(1) . . .
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی من هاتف غیب ندا داد که آری بکند شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند |+| نوشته شده توسط ممد ز در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 10:43 از مقدمه کتاب دمیان اثر هرمان هسه ترجمه محمد بقایی...
هسه در این رمان می گوید: اگر بشر با شر قرین شود به ورطه تباهی می رودو اگر تنها به خیر بگراید از حقیقت واقعی و کلی جهان بی خبر می ماند، آدمی تا بدی و ظلمت را فهم نکند ، نمی تواند نیکی و روشنائی را چنانکه باید دریابد.از شیطان نباید گریخت باید او را شناخت و سپس نفی کرد ،آن گاه نفی او ،اثبات درست حقیقت غائی را در پی خواهد داشت.
رحمت خداوند بر روحش(محمد زارعی)
|+| نوشته شده توسط ممد ز در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 6:50 دلتنگی...
برای اندیشناک سخن گفتنش برای تنش زدا حرف زدنش برای متانتی که نشان می داد از روحیه ی ایران و ایرانی برای گفتگوی تمدن هایش... این روز ها و با این بیانیه های سید بزرگوار بوی نا خوشایند خشونت و سیاهی به مشام می رسد! نمی خواهم از جنگ بیزارم از بوی خون می هراسم
|+| نوشته شده توسط ممد ز در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 0:30 دیروز...امروز...
دیروز: یادمه کوچیک که بودم وقتی پونصد تومنی رو به کسی واسه ی خرید میدادی،طرف کلی وارسیش می کرد که نکنه یه وقت تقلبی باشه!!!!! امروز: اما امروز که رفته بودم بازار خرید کلی پنج هزار تومنی شعار نویسی شده هم با خودم برده بودم تا خرج کنم، اما ملت پول رو میگرفتن فرتی می ذاشتن تو دخل یا جیبشون، اصلا هم وارسی در کار نبود تا ببینن تقلبی مقلبی نباشه!
حالا یا ضریب امنیت جامعه رفته بالا (که صد البته تنها دلیلش هم همینه ویا روم به دیوار ارزش پول رایجمون افت کرده که مردم ۵ هزار تومنی رو به اندازه ی ۵۰۰ تومنی تحویل نمی گیرن.
پ.ن: فکر کنم شعار نویسی رو ایران چک های ۵۰ و ۱۰۰ هزار تومنی فعلا فقط جواب میده |+| نوشته شده توسط ممد ز در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 16:44 فردا...
حق می آید و باطل نابود می شود.
کاش می دانستند... واقعا حمله کردن به مردم با باتوم و گاز اشک آور کار حقیقت جویانه است یا ...|+| نوشته شده توسط ممد ز در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 19:3 دیروز...امروز...
امام(سلام الله علیه):
شما خانواده ی شهدا چشم و چراغ این ملتید.
امروز: شما خانواده ی شهدا خار گلوی این دولتید!!! |+| نوشته شده توسط ممد ز در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 7:14 و حالا روز قدس...
روز قدس نزدیک است. روزی که در چند سال گذشته آمدن و رفتنش چندان برایمان مهم نبود! چراکه دچار همان سیاست زدگی معهود شده بودیم و به کل از هر آنچه دولتمان تبلیغش را می کرد دوری می جستیم. اما اکنون،برای آمدنش ثانیه ها را دچار شمارشیم و فکرمان درگیر این موضوع که چگونه هر چه بیشتر سبز بودنمان را به رخ کشیم. تا پارسال بر این عقیده بودیم که دچار استبدادیم ولی خود را متقاعد کرده بودیم که کاری به کار استبداد نداشته باشیم و زندگی خود را کنیم و امسال نتیجه ی این بی تفاوتی را به عینه دیدیم.دیدیم که استبداد افسار گسیخته به شخصیتمان،به جوانانمان،به رایمان و به انقلاب روشنگر 30 سال پیشمان تازید و نشان داد که می خواهد همه چیزمان را از ما بگیرد اگر آرام بنشینیم. حال به فکر مبارزه ایم.و هر روز این پرسش به ذهن متواتر می گردد که چگونه صدای اعتراض را بلند کنیم تا کمترین هزینه را برای خود و دیگر همپیمانانمان در جامعه داشته باشد واکنون فرصتی سبز فرارسیده تا خواب را از چشمان استبداد دور کنیم و ضربه ای دیگر به پیکرش وارد آوریم. هر روز در دنیای مجازی هر آنچه اخبار جدید است برای دوستان ارسال می کنیم. اما این کار تنها عده ی کمی را پوشش می دهد. باید روشنگری را به بیرون از مرزهای دنیای مجازی کشاند.(ختاب این جمله به خودم بود) جامعه باید تلخی استبداد به کامش بنشیند ،که نشسته ،باید کارد به استخوانش برسد ،که البته رسیده و تنها مانده با روشنگری ما از این انجماد بیرون آید و بخواهد که سرنوشت خویش را تغییر دهد . 30سال پیش خواستیم و شد.اکنون نیز باید بخواهیم .باید بخواهیم شرایطی را فراهم آوریم تا اگر فریادی داشتیم نترسیم از بیرون دادنش.باید بخواهیم دردمان دم بر نیاوردن از ترس جانمان نباشد. باید تصمیم بگیریم واژه ی مجوز را از ادبیات سیاسی،فرهنگی و اجتماعی سرزمینمان حذف کنیم تا هر کسی هر نقدی ،هر اعتراضی و هر ایده ی سازنده ای داشت نترسد از بیانش و بگوید تا ارتقا یابیم. روز قدس نزدیک است و این بار عزم بر آن داریم به خیابان رویم و ندای سبز آزادی خواهی برای ملت زجر کشیده ی خودمان را سر دهیم که دچار استبداد دینی شده و یزید صفتان و معاویه خویان این گونه بر گرده ی اجتماعمان بنشسته اند و راه دین داری علوی و عبادت فاطمی را بر ما بسته اند. جوانان این مرز و بوم از این استبداد دینی به ستوه آمده اند و ما خواهان اسلام سبزیم اسلامی که حتی به منافقان و مشرکان مادامی که تیغ بر نکشیده اند از بیت المال خراج می دهد و نمی گوید شما حق حرف زدن ندارید بلکه کوبنده و با منطق جوابشان را می دهد. یا علی محمد زارعی 88/06/25
|+| نوشته شده توسط ممد ز در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 7:44 محقق داماد در نامه خود خطاب به هاشميشاهرودي آورده است:
به خاطر دارم نيمه ارديبهشت 1358 براي زيارت عتبات عاليات به نجف اشرف مشرف شدم. در بدو ورود مرحوم شهيد آيتالله سيد محمد باقرصدر طاب ثراه نگارنده را سرافراز فرمودند و به همراه يکي از دوستان مشترکمان به محل اقامت اينجانب تشريففرما شدند و زيارت ايشان نصيبم شد. چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي که هرگز از خاطرم نميرود. ايشان از مباحثات با ابن عمشان امام موسي صدر و يادداشتهاي درس مرحوم والدما، آموزگار جاودان فقاهت مکتب قم «آيتالله سيد محمد محقق داماد» و نظريات جديد مطروحه در اين مکتب سخن گفتند. از استاد مرتضي مطهري که شهادتشان تازه رخ داده بود و نظراتشان گفتوگو به ميان آمد. آنگاه ايشان خطاب به اينجانب فرمودند: «اين روزها آقاي سيد محمودهاشمي که گويي فرزند من است براي حفظ جانش عراق را به قصد قم ترک کرده است و نويد دادند که ايشان ميتواند صديق همفکر گرانبهايي براي شما باشند». من که ناديده خريدار شده بودم نخستين بار که جنابعالي را در قم زيارت کردم، درست همان يافتم که فرموده بودند. اينک به حکم ولايت دوستي و با استفاده از حقوق شهروندي، مايلم که بي پرده سطور زير را به عرض برسانم: |+| نوشته شده توسط ممد ز در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 20:21 بیانیه ی شماره ی10 موسوی
بسم الله الرحمن الرحیم
میگویند
فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل شده بود به ارتباط با بیگانه و
برنامهریزی برای ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی اعتراف کردهاند. اینجانب
در سخنان آنان دقیق شدم و در حقیقت در آن چنین چیزی نیافتم، بلکه شنیدم که
با نالهای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛
انسانهایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شوند
اقرار کنند، به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنجهایی که کشیدهاند، ممکن
است بگویند. میگفتند محسن روحالامینی حق داشت که شهید شد. میگفتند که
اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم، این نمایش هفتهها پیش برگزار میشد.
میگفتند هرچه را که به آنان میگفتند، تا گفته باشند که اینها حرفهای
ما نیست.
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مىکرد جنبندهاى بر روى زمین باقى نمىگذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمىتوانند افکنند
|+| نوشته شده توسط ممد ز در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 10:21 |
<
|




